بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
ال آی ، نفس مامان و بابا

ال آی ، نفس مامان و بابا
خاطرات زندگی فرشته ی کوچک ما 
قالب وبلاگ

عزیزم تو ٢ سال و ١٠ ماهه هستی امروز میخوام از کارهای روزانه ات بنویسم. اول اینکه صبح ها خیلی دیر بیدار میشی ساعت ١٠ ، ١١ ،.. بعد از صبحانه یا کارتون نگاه میکنی یا با عروسک ها و اسباب بازیهات بازی میکنی و یا خیلی کارهای دیگه مثلا میری آشپزخانه و قابلمه های مامان و بر میداری و یا کشوی کمد دراور مامان و باز میکنی و چیز های تازه پیدا میکنی عصر ها هم اکثرا میبرمت بیرون ...

این هم از عکس ها...

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ 25 / 2 / 1391 ] [ 19:28 ] [ مامان ال آی ] [ ]

 

عزيز تر از جانم

من در چشم تو کتاب زندگي را ميخوانم

و هر بار که مژه هاي تو به هم مي خورد

يک صفحه از اين زندگي را براي من ورق ميزند

هروز با شوق ديدنت چشم ميگشايم و وقتي تو را در كنارم ميبينم دوست دارم بارها و بارها در برابر معبود زانو بزنم و سجده شكر كنم كه چون تويي را به من هديه داد

عزيزم آهنگ صدايت زيبا ترين ترانه زندگيم
نفس هايت تنها بهانه نفس کشيدنم و وجودت تنها دليل زنده بودنم است
پس با من بمان تا زنده بمانم ...سالگرد ازدواجمون مبارك

 

[ 21 / 2 / 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان ال آی ] [ ]

عزیزم پریشب بد جور مامان و با با رو ترسوندی ،ساعت ٤ نصف شب با گریه بیدار شدیniniweblog.comو گفتی جیش داری وقتی بغلم گرفتم تا دستشویی ببرمت دیدم بدجور تب داری. تو یخچال شربت ایبوپروفن داشتیم از اون به زور بهت دادمSmiley که با صدای گریه ات بابا هم بیدار شد و اون هم رفت دستمال خیس کرد و به دست و پاهات کشید تقریبا یه ساعت بیدار موندیم تا تبت پایین اومد headache.gifو خوابیدیم. دیروز صبح هم بعد از صبحانه ، بابا از شزکت اومد و با هم رفتیم دکتر،به دکتر وضعیتت رو توضیح دادم اون هم بعد از  معاینه ات گفت که عفونت روده داری ، از داروخانه داروها رو گرفتیم و اومدیم خونه . شربت هاتو دادم خوردی و خوابیدیniniweblog.comوقتی بیدار شدی یه کمی حالت بهتر شده بود.niniweblog.com

شب هم با تلفن اسباب بازیت، هی به بابابزرگ زنگ میزدی و میگفتی باباش من مریض شدم.

دیروز به خاطر حال بدت خیلی کم حوصله و عصبی بودی دیگه بلبل زبونی هم نمیکردی. امیدوارم که زود حالت خوب بشه و باز هم  با مامان و بابا بازی کنی و شیرین زبونی کنی.

تو امید من و بابایی

 

[ 19 / 2 / 1391 ] [ 14:34 ] [ مامان ال آی ] [ ]

هفته پیش من و تو با هم  رفته بودیم عروسی پسر خاله ام بهزادniniweblog.com، پارس آباد.(بابایی به خاطر کارهاش تبریز موند) پارس آباد کلی بهت خوش گذشت هر روز چند بار به باغچه و مرغ و خروس وجوجه های مامان بزرگ سر میزدیniniweblog.comو تو باغچه بازی میکردی.niniweblog.com

 

من هم چند تا ازت عکس گرفتم تا توی وبلاگت بزارم. این هم عکس ها...

 niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

 

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

[ 17 / 2 / 1391 ] [ 16:41 ] [ مامان ال آی ] [ ]

عزیزم الان که دارم اینها رو مینویسم ،تو و بابا خوابیدید.Night من هم خوابم نبرد و اومدم اتفاقات امروز رو برات بنویسم .

 هوا از دیروز خوب نبود گرد و خاک هوا زیاد بود، واسه همین با اینکه جمعه بود و بابایی خونه بود اما نمیتونستیم بیرون بریم ولی خدا رو شکر عصر یه بارون عالی اومد و هوا تمییز شد وما هم آماده شدیم و رفتیم بیرون یعنی وقتی بابا خونه هست تو هی میگی بابا بریم بیرون این هم عکس ال آی و بابایی قبل ازبیرون رفتن.

 

 رفتیم بیرون و یه دوری با ماشین زدیم و زود اومدیم خونه چون قرار بود عمو رضا با خانواده بیاد خونمون تو هم خیلی خوشحال بودی و منتظر اومدن سان آی.

کلا مهمون خیلی دوست داری بخصوص بچه ها شونو .(البته اولش خجالت میکشی ولی بعدش نمیخوای که مهمونها برن.girl_cray2.gif) وای وقتی صدای سانای رو ازپله ها میشنیدی چقدر ذوق میکردی که زود بیاد بالا و با تو بازی کنه. از خوشحالی پیش اونها همش ادا در میاوردی. عزیزم نمیدونی که وقتی تو خوشحال میشی منو بابایی بیشتر از تو خوشحال میشیم.

 چند تا هم عکس از تو و سان آی میزارم.

 

 

 

مامان عاشقته و دوستت داره.

تو فرشته کوچولوی منی.

 

[ 2 / 2 / 1391 ] [ 2:25 ] [ مامان ال آی ] [ ]
درباره وبلاگ

من مامان ال آی نویسنده این وبلاگ هستم دخترم ال آی 17 تیر سال 88 در تبریز به دنیا اومد میخوام توی این وبلاگ تا اونجا که میتونم خاطراتش رو ثبت کنم.تا وقتی بزرگ شد بدونه که چه روزهایی رو پشت سر گذاشته و بابا و مامانش چقدر دوستش داشتند.به امید روزی که نویسنده این وبلاگ ال آی باشد. ...دوستت دارم ... (ال آی یعنی زیبا روی ایل)
امکانات وب

قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

كد ماوس

كد آهنگ محمد علیزاده
جز تو