بستن تبلیغات

ال آی ، نفس مامان و بابا

ال آی ، نفس مامان و بابا
خاطرات زندگی فرشته ی کوچک ما
آخرين مطالب

عزیرم این عید هم مثل همیشه رفتیم پارس آباد ، البته این دفعه منو تو 15 روز اونجا موندیم ،واسه همین خیلی بهت خوش گذشت.

خونه ی عرفان و ثنا رفتی خونه ی عمه فریبا ، عمه رقیه ، عمو اسماعیل هم رفتی و با بچه هاشون بازی کردی. همش بهم میگفتی که  مامان اینجا زیاد بمونیم . 

 بابایی به خاطر کارش 4  فروردین برگشت تبریز و 11فروردین اومد اونجا .

دو تا خبر خوب رو هم قبل عید گرفتیم و اون اینکه زن عمو و زن دایی نی نی دارن .

عکس هاتو میزارم تا ببینی و لذت ببری...

 

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...

 

 

 

 


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ 26 / 1 / 1393 ] [ 2:08 ] [ مامان ال آی ]

عزيزم ، گلم ، دختر نازم،

امروز كه دارم اين پست رو ميزارم 4 سال و 4 ماهه هستي. 

فعلا فقط كلاس زبان ميري، ولي تصميم دارم بعد عيد كلاس هاي ديگه اي هم ثبت نامت كنم مثل نقاشي ، سفال گري، ...

سال بعد هم ان شا اله ميري آمادگي، فكر كن از حالا داريم در مورد مدرسه ات فكر ميكنيم ، كه كجا ثبت نامت كنيم. البته چند تا مدرسه رو گفتن كه خوبه ، ولي ببينيم خدا چي ميخواد...

اگه از كارهاي توي خونه هم بگم اين كه ، يا سي دي زبانتو ميزني گوش ميدي يا با اسباب بازيهات بازي ميكني، بعضي وقت ها هم به تنهايي با عروسك هات خاله بازي ميكني و ميشي مامان عروسك هات اونها هم ميشن دختر ها و پسرهات ، و با اونها اونطوري كه من باهات رفتار ميكنم ، رفتار ميكني و كلا منو تقليد ميكني و ...

بابايي چهار شنبه رفته بود ماموريت ، تهران و ديشب اومد . من هم چون 5 شنبه و جمعه كلاس داشتم واسه همين 5شنبه و جمعه ، از ساعت 1.5 تا 5 گذاشتمت خونه ي هستي اينا ، و اونجا با هستي بازي كرده بودي و بهت خوش گذشته بود، فقط جمعه كه اومدم دنبالت تا بيارمت خونه دم در ، سر چكمه هستي ، با هم دعوا كردين، تو گفتي از چكمه ي هستي برام بخر، هستي هم گفت نخره ، دو تاييتون حسابي جيغ و داد راه انداختين...

الان ترم چهار زبان هستين، عكس همكلاسي هاي جديدتو ميزارم كه از مهر ماه اومدن كلاستون... 

به ترتيب از چپ به راست،هستي، مهديه، ال آي،اميرعطا، اليا، رايان، پرهام،عرشيا، هليا. 

 


 

 

 

 



[موضوع : ]
[ 3 / 9 / 1392 ] [ 1:31 ] [ مامان ال آی ]

سلام عزیزم شرمنده که دیر به دیر میام وبلاگت.

مشغول کارهای خودم بودم رفته بودم اردبیل واسه درخواست پروانه اشتغال به کار مهندسی ، آخه از آزمون نظام مهندسی ، که اسفند ٩١ برگزارشد، قبول شدم. درخواستشو دادم ، به دایی پیمان هم سپردم پیگیرش باشه،  به خاطر کلاس زبانت زود برگشتیم.

امروز هم صبح برده بودمت کلاس زبان، از اونجا هم رفتیم باشگاه، از وقتی هم رسیدم خونه ، به خاطر کارهای خونه ، سر پا هستم تا الان که نشستم جلوی کامپیوتر و میخوام برای وبلاگت پست جدید بزارم.

این تابستون کلاس زبان ثبت نامت کردم، الان ترم دوم هستی روزهای زوج صبح ها میریم آموزشگاه زبانت، از اونجا هم میریم باشگاه، بعضی روزها هم میریم استخر، پارک هم که همیشه.

این هم عکس هات...

 

بقیه ی عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ 4 / 6 / 1392 ] [ 17:26 ] [ مامان ال آی ]

عزیزم تولدت مبارک با یک روز تاخیر تونستم پست تولدتو بزارم به خاطر مشکل کامپیوترمون.

من و بابا برات آرزوی خوشبختی سلامتی  و موفقیت میکنیم ان شااله ١٢٠ ساله شی.

این هم عکس های تولدت که اردبیل خونه ی بابابزرگ گرفتیم.

 

بقیه ی عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ 18 / 4 / 1392 ] [ 16:03 ] [ مامان ال آی ]

سلام گلم امشب میخوام کمی باهات درد دل کنم و یکمی هم از خودم برات بگم ، الان که دارم اینهارو مینویسم تو معصومانه خوابیدی من هم هی میام بوست میکنم آخه نمیدونی چقدر ناز میخوابی هر شب قبل از اینکه بخوابم میام کنار تختت خم میشم و بوست میکنم هر چقدر بوست میکنم سیر نمیشم....

تو دختر ناز منی من خیلی خدا رو شاکرم که تو رو داده  حتی بعضی وقت ها بعد از نماز رو به قبله بلند میگم خدایا شکرت که ال آِی رو بهم دادی خدایا شکرت که ال آِی رو بهم دادی.

خیلی دوست دارم و عاشقتم. تو بهترین هدیه ی خدا به من و بابایی.

مادر بودن یه احساس متفاوتیه من این احساس رو دارم و خوشحالم از اینکه یه مادرم، نگهبان یه فرشته کوچولو به اسم ال آی.

از وقتی مادر شدم احساسم نسبت به همه ی بچه ها فرق میکنه البته قبلا هم بچه ها رو دوست داشتم ولی الان خیلی فرق میکنه خیلی بچه ها رو دوست دارم.

مثلا تا یه بچه ایی رو بیرون میبینم که مامانش خوب بهش نرسیده ، تمییزش نگه نداشته ،دلم براش میسوزه ، میگم که این بچه ها ،این فرشته های کوچولو که تقصیری ندارن و یا وقتی بچه ای رو میبینم که نتونسته منظورش رو برسونه وحرص خورده و نا خواسته مامان و باباشو اذیت کرده و کتک خورده دلم براش خیلی میسوزه ، و یا وقتی بچه هایی رو میبینم که به خاطر وضعیت مالی خانواده اش، سر و وضع مناسبی نداره ناراحت میشم.

 و ناراحت کننده تر از همه وقتی بچه های بی پدر و مادر رو میبینم دلم آتیش میگیره، بغض گلومو میگیره ،میگم  کسی نیست ناز این بچه ها رو بکشه،niniweblog.com هر شب براشون قصه و لالایی بگه،niniweblog.com با اصرار بهشون غذا بده و....

خدایا مواظب این فرشته های کوچولو باش.niniweblog.com

 



[موضوع : ]
[ 12 / 4 / 1392 ] [ 15:42 ] [ مامان ال آی ]

دختر گلم بعد از عید توی یکی از آموزشگاههای زبان شهرکمون(ماهور) ثبت نامت کردم. آموزشگاه گفت که کلاسهای زبان خردسالان تابستون شروع میشه ما هم منتظر موندیم و امروز یعنی شنبه  اولین جلسه ی کلاس شروع شد.

صبح ساعت 8.15 بیدار شدم و صبحونه ات رو آماده کردم و تو رو هم بیدار کردم تا گفتم ال آی بیدار شو بریم آموزشگاه زبان، خیلی زود بیدار شدی و خیلی هم خوشحال شدی صبحونه خوردیموniniweblog.comلباسهامونو پوشیدیمو با هم رفتیمniniweblog.com.کلاس ساعت 9.30 شروع میشد.

توی آموزشگاه تا بچه ها رو توی کلاس دیدی خیلی خوشحال شدیniniweblog.comو رفتی تو و  هی ادا در می آوردی و خوشحالیتو نشون میدادیniniweblog.com،مسئولین آموزشگاه هم وقتی تورو دیدن گفتن بلبل زبون کلاس هم معلوم شد. تا اینکه معلمتون اومد و رفت توی کلاس تا در رو بست تو شروع کردی به گریه کردنوhttp://mahsae-ali.blogfa.comمیگفتی من میرم پیش مامانم.انگار دختر خوشحال چند دقیقه پیش نبودی.http://mahsae-ali.blogfa.comخانوم معلم هم در رو باز کرد و تو اومدی پیشم niniweblog.comوبا گریه، هی میگفتی مامان بریم خونه من خوابم میادniniweblog.com...

خلاصه  با کلی ناز کشیدن و خواهش کردن و رشوه دادن بهت .. بردمت کلاس و درش رو باز گذاشتم تا منو ببینی و آروم باشی.niniweblog.com

از کارهای توی کلاست هم، اگه بگم باید تا صبح بشینم جلوی کامپیوتر ... فقط اینو بگم که با خانوم معلم همکاری نمیکردیniniweblog.com...

 آخرش دیگه به کلاس عادت کردیniniweblog.comو موقع برگشتن به خونه هم میگفتی مامان منو باز هم ببر آموزشگاه.

اینو هم بگم که از همه ی بچه های توی کلاس کوچولو بودی(2 هفته بعد 4 سال تمام میشی).

کلاسهات روزهای زوجه ،دومین جلسه هم چهار شنبه تشکیل میشه، دوشنبه نیمه شعبانه ولادت حضرت قائم عجل اله تعالی و فرجه الشریف، وتعطیل.

دخترم، امید من به زندگی ، دوستت دارم و برات آرزوی بهترین ها رو میکنم.



[موضوع : ]
[ 3 / 4 / 1392 ] [ 17:04 ] [ مامان ال آی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من مامان ال آی نویسنده این وبلاگ هستم دخترم ال آی 17 تیر سال 88 در تبریز به دنیا اومد میخوام توی این وبلاگ تا اونجا که میتونم خاطراتش رو ثبت کنم.تا وقتی بزرگ شد بدونه که چه روزهایی رو پشت سر گذاشته و بابا و مامانش چقدر دوستش داشتند.به امید روزی که نویسنده این وبلاگ ال آی باشد. ...دوستت دارم ... (ال آی یعنی زیبا روی ایل)
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 54
بازدید دیروز : 158
بازدید هفته گذشته : 54
کل بازدید : 120587