ال آی جونم تو از اول آرزو داشتی که خواهر داشته باشی از اول حاملگی مامان ، همش شکم مامان رو بوس میکردی و میگفتی کاش نی نی مون دختر باشه . میگفتی مامان، هزار بار دعا کردم که خدا بهم آبجی بده...

من و بابا هم میگفتیم هر چی باشه سالم و صالح باشه.

بالاخره روز شنبه که دکتر واسه غربالگری مرحله ی دوم برام سونوگرافی و آزمایش خون نوشته بود رفتم سونوگرافی ، تورو هم خونه ی عمو احمد گذاشتم تا با مهتا بازی کنی.

توی سونوگرافی فهمیدیم که یه دخمل ناز و خوشگل مثل ال آی جونم تو راهه...

وقتی فهمیدی دختره از خوشحالی جیغ کشیدی و هی میگفتی بریم براش لباس بخریم بریم از اینترنت براش اسم خوب پیدا کنیم...

اینم اولین عکس از دومین دخترم...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 19 / 5 / 1395 | 19:01 | نویسنده : مامان ال آی |

دخترم از اینکه خدا تورو به ما داده همیشه خدارو شاکرم ، تو بهترین هدیه ی خدا به من و بابا هستی . خیلی خیلی دوستت داریم.

دیروز پنجشنبه ولادت حضرت معصومه و روز دختر بود، بابایی عصر موقع برگشتن از سر کار برات گل و شیرینی و کادو گرفته بود.

 

 

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 15 / 5 / 1395 | 17:03 | نویسنده : مامان ال آی |

تابستون که اومد تقریبا هر روز میبریمت پارک ، یا پارک سرپوشیده یا پارک های فضای سبز...

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 5 / 5 / 1395 | 1:13 | نویسنده : مامان ال آی |

با 2 روز تاخیر جشن تولدت رو 19 تیر با مامان بزرگ و بابابزرگ گرفتیم. توی 17 تیر سالگرد بابابزرگ ، توی پارساباد بودیم 18 برگشتیم تبریز ، 19 تیر مامان بزرگ و بابا بزرگ از اردبیل به خاطر تولد تو اومدن تبریز و جشن تولدت رو پنج نفره گرفتیم.

جیگر مامان ایشالا 120 ساله بشی و همیشه شاد و موفق باشی.

اینم از عکسهای اونروز...

 

 

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب...

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 3 / 5 / 1395 | 22:02 | نویسنده : مامان ال آی |

بعد مدتها اومدم یه سر به وبلاگت بزنم . دخترم شرمنده که وبلاگت رو یه مدتی نتونستم به روزرسانی بکنم از فردا شروع میکنم مثل روزای قبل زود زود خاطراتت رو بنویسم.سعی میکنم همه ی اتفاقات زندگیت رو ثبت کنم.

وقتی به عکس های بچگی توی وبلاگت نگاه کردم چشام پر اشک شد و دلم برای اونروزهامون تنگ شد فهمیدم که زمان به حدی سریع میگذره که فقط باید بهترین استفاده رو از روزهای در کنار هم بودنمون بکنیم.

انشااله همیشه روزای خوب و شادی در کنار مامان و بابا داشته باشی. تو امید من و بابایی...




[ موضوع : ]
تاريخ : 3 / 5 / 1395 | 2:50 | نویسنده : مامان ال آی |

با اینکه صبح ها به زور بیدارت میکنم ولی وقتی زنگ آخر که میخوره به زور میارمت خونه . بعد آخرین زنگ دوس داری توی حیاط مدرسه بازی کنی.

خیلی دوس داشتی برات ساعت زنگ دار بخرم همش میگفتی که میخوای با صدای زنگ ساعت، خودت بیدار بشی . منم که دیدم صبح ها به زور بیدار میشی برات ساعت رو گرفتم الان صبح ها با صدای زنگ بیدار میشی ولی باز نق میزنی که خیلی خوابت میاد . بیدار میشی از اتاقت میای یکم هم تخت ما میخوابی یکم بعد میری دست و صورتتو میشوری. بعد شستن دست و صورتت خوابت از سرت میپره شروع میکنی به بلبل زبونی.

اینم عکس ساعتت...

 

قربون اون زبونت برم من که بعضی وقتا با حرفای گنده ای که میزنی کلی میخندم البته بعضی وقتا هم بدجور میری رو اعصابم.

مثلا یکی از مشکلات من و تو ، انتخاب لباس برای بیرونه که اکثرا اختلاف نظرداریم موهاتم خودت درست میکنی نمیزاری من گل سراتو بزنم. خلاصه میخوای همه چیرو خودت انتخاب کنی.

من و بابا هم هر چی بخریم برات، با سلیقه خودت میخریم.

بعد اینکه از مدرسه میارمت خونه بعد در آوردن لباسات و گذاشتنش توی کمد میری دستاتو میشوری منم ناهار رو آماده میکنم میای میخوری و کارتون میبینی.

بعد با هم میریم سراغ کیف و تکلیفات، همه تکلیفاتو با علاقه انجام میدی ولی وقتی به مشق میرسه میخوای در بری،خلاصه اونم تموم میکنی.

اینم چند تا عکس از تکالیفت...

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 9 / 7 / 1394 | 14:15 | نویسنده : مامان ال آی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد