امروز ٧ سال از پیوند من و بابایی میگذره. ٢١ اردیبهشت ٨٥ من و همسر گلم داریوش با هم پیوند زناشویی بستیم.
همسرم رو خیلی دوست دارمو عاشقشم از اینکه توی این دنیا همراهمه خدا رو شکر میکنم و براش آرزوی سلامتی میکنم.
راستی اگه بپرسی که بابا برات چی خریده اینو بگم که مثل همیشه یه شاخه گل رز ، یه ادکلن با عطر عالی که الان رو لباسم زدم و بوش محشره، و یه بسته شکلات.
بابایی توی هر مناسبت زندگیمون برام یه شاخه گل رز میخره البته در کنار کادو، من هم گل ها رو خشک میکنم تا همیشه برام بمونه ، چون هر وقت نگاشون میکنم صورت مهربون بابا، با لبخندی که موقع دادن گل میزنه میاد جلوی چشام. فداش بشم من.
[موضوع : ]
عزیزم ،دختر باهوشم، با اینکه مدرسه نرفتی و محیط مدرسه رو ندیدی ولی خیلی دوست داری تا زود بری مدرسه. توی خونه گاهی خانم معلم میشی و بهم درس میدی گاهی هم دانش آموز میشی و کوله پشتی تو میندازی پشتت و میگی ماما من میرم مدرسه...
تو فقط تابستون توی مهد کودک، بچه های آمادگی رو میدیدی و میگفتی که منو هم ببر کلاس اونها دوست داشتی با بچه های آمادگی بازی کنی و بری کلاس اونها ،حتی یه روز پنج شنبه که بچه های آمادگی توی مهد کودک نبودند خانم معلم تو و چند تا از بچه های مهد رو برده بود کلاس آمادگی ها شما هم اونجا کارتون نگاه کرده بودین موقعی که اومدم دنبالت با خوشحالی بهم میگفتی مامان من رفته بودم مدرسه...
خلاصه به خاطر همین علاقه ات یه چند تا آموزشگاه سر زدم تا کلاس زبان ثبت نامت کنم بری و اونجا سر گرم بشی و به خیال خودت بری مدرسه، ولی متاسفانه اون ها هم گفتن که تابستون کلاس زبان بچه های بالای ٤ سال شروع میشه....
ولی مگه تو گوشت بدهکاره هی میگی که پس منو ببر یه مدرسه ی دیگه... نزدیک خونمون هم کانون فرهنگی تربیتی هستش اونجا هم امروز رفتیم اونها هم گفتن کلاس نقاشی و زبان بچه های کوچولو تابستون شروع میشه تو هم تا اینو شنیدی شروع کردی به گریه کردن آخه دفتر و مداد رنگی هاتو هم با خودت برده بودی حتی بهم گفته بودی مامان واسم پاک کن هم بردار(قربونت برم من ، فدای چشات بشم من) ...
خلاصه عزیزم منتظر میمونیم تا تابستون بشه و بری کلاس.
عزیزم روز به روز نقاشیت بهتر میشه این نقاشی رو دیروز کشیدی و افراد توی نقاشیتو هم معرفی کردی (به ترتیب از چپ به راست ال آی ، رادین ، عمه مینا ، بالایی دایی پیمان ، کنار عمه مینا عمو مهدی ، زن عمو ، زن دایی.)

عکس های اردبیلو هم میزارم ٢ هفته پیش رفته بودیم از شانس بدمون هم هوا خیلی سرد شد و نتونستیم خوب بگردیم فقط با بابا بزرگ رفتیم شورابیلو شهر بازی سر پوشیده یادم هم رفته بود تا دوربینو بزارم شارژ بشه، واسه همین نتونستم زیاد عکس بگیرم....





[موضوع : ]
عزیزم سیزده بدر هم رفتیم به طبیعت زیبای مغان. عکس هاتو برات میزارم تا کیف کنی.


بقیه ی عکس ها هم در ادامه مطلب...
[موضوع : ]
عزیزم دختر گلم ، دیگه ماشااله داری بزرگ میشی
پارس آباد همه میگفتن ال آی بزرگ شده، لاغر مونده اما قدش بلند شده.
دیگه هم مثل سابق زیاد اذیتم نمیکنی.اکثرا به حرفهام گوش میدی غذاتو خوب میخوری ،.gif)
یه چند روزی هم میشه که بهت مولتی ویتامین میدم البته از بوش خوشت نمیاد ولی وقتی بهت شکلات نشون میدم شربتتو میخوری یعنی عاشق شکلاتی
. (البته وقتی میریم اردبیل یا پارس آباد اونجا خوب غذا نمبخوری فقط مشغول بازی میشی)..gif)
توی اردبیل پدر دایی پیمانو در میاری.
همش میخوای که با دایی پیمان خاله بازی کنی وقتی هم دایی پیمان خونه نیست به بابابزرگ و مامان بزرگ گیر میدی(میگی که تو خونه بدوییم).gif)
دایی رضا زیاد اهل بچه نیست واسه همین دور وبرش نمیری ولی برات تنقلات میخره . مامان بزرگ و بابا بزرگ هم میبرنت پارک همیشه هم برات کلی وسایل میخرن. اردبیل که میرسی دیگه به حرفهام گوش نمیدی تا یه چیزی هم بهت میگم از من به بابا بزرگ شکایت میکنی.gif)
...توی پارس آباد هم اینقدر هم سن و سال داری که وقت به بزرگترها نمیرسه.gif)
( مانی ،مانیا، آرین، هانیه، ماهان، رادین، حتی ثنا و عرفان ،بچه های دایی حسین من و بابا).gif)
ولی توی بزرگتر ها هم رابطه ات با مامان بزرگ و عمو مهدی و عمه پریناز و عمه مینا خوبه.gif)
ولی در کل اگه بگم که کیو بیشتر از همه دوست داری اونهم دایی پیمان و بابابزرگه..gif)
وای که دلم واسه بابا جونم خیلی تنگ شده .
آخرین عکسی رو که ازش دارم توی دی ماهه که توی ائل گلی انداخته ام ...


[موضوع : ]
دختر گلم سال که تحویل شد تو خونه ی خودمون بودیم سال که تحویل شد منو تو و بابایی سه تامون یه حلقه ی سه نفره زدیمو همدیگه رو بغل کردیم تا همیشه در کنار هم باشیم .امیدوارم سال خوبی داشته باشیم و همیشه موفقیت و خوشبختی همراهمون باشه.
سال که تحویل شد توی دلم واسه خانواده ی خودمو بابا داریوش دعا کردم تا همیشه سلامت و خوشبخت باشند. واسه بابایی هم آرزوی موفقیت و سلامتی کردم تا همیشه بالا سرمون باشه واسه تو هم دعا کردم تا به بهترین نحو تربیت بشی و فرزند صالحی باشی.
مامان بزرگ و بابا بزرگ به همراه دایی رضا رفتند مسافرت( اصفهان، شیراز، بندر عباس، قشم...) عزیزم ما هم مثل هر سال ، نوروز رفتیم پارس آباد، ١ فروردین رفتیم و ٤ فروردین هم برگشتیم. چون تعطیلی بابایی کمه واسه همین نمیتونیم جاهای دور بریم.
پارس اباد بهت خوش میگذره چون کلی هم سن و سال داری و با اونها بازی میکنی.
عکس هاتو میذارم تا ببینی...

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...
[موضوع : ]
عزیزم امروز یه خورده وقت پیدا کردم تا کارهای روزانه ات رو با عکس هات توی وبلاگت بذارم.
اول اینو بگم که خیلی دیر از خواب بیدار میشی. مثلا توی این عکس ساعت ١١ صبحه و بیدار نشدی...


و هر چی صدات میزنم بیدار نمیشی و با دادو هوار میگی که منو صدا نکن من خوابم میاد...


بعد از بیدار شدن و خوردن صبحانه هم ،یا توپ بازی میکنی ...


یا موتور سواری...

یا کارتون نگاه میکنی...

یا به کتابهات نگاه میکنی. اینجا عکس کتابهای جدیدتو گذاشتم البته اینو هم بگم که مامان بزرگ هم برات خیلی کتاب میخره (توی خیابونشون یه لوازم التحریری هستش وقتی میریم اردبیل تورو میبره اونجا و برات کتاب و مدادرنگی و دفتر و... میخره)


این هم سه کتابی که چند روز پیش خریدم...

و هر وقت میگیم ال ای اخم کن این شکلی میشی...

[موضوع : ]
.: Weblog Themes By Pichak :.


