بابای گلم عاشق نوه هاشه ، شمارو خیلی دوس داره حتی میتونم بگم بیشتر از بچه هاش شمارو دوس داره. البته منظورم از شما ، تو و آنیسا هستین چون هنوز خواهرت بدنیا نیومده.

الان هم چنتا عکس که از بابابزرگ و تو و آنیسا دارم رو میزارم...

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 1 / 8 / 1395 | 16:49 | نویسنده : مامان ال آی |

26 مهر ماه  سونوگرافی 28 هفتگی جنین داشتم . صبح بعد اینکه ال آی جونم رو راهی مدرسه کردم ، ساعت 10 صبح رفتم سونو تا از آخرین وضعیت دختر کوچولوم باخبر بشم.

دکتر سونوگرافی موقع سونو همه ی اجزا و بدن دخترم رو بهم نشون میداد دخترم پاهاشو جفت کرده بود هی لگد میزد دکتر انگشتاش رو بهم نشون داد کف پاهاش رو هم دیدم وقتی صورتش رو نشونم داد خیلی ذوق کرده بودم از خوشحالی چشام پر اشک شده بود یه حسی داشتم که غیر قابل توصیف بود اون لحظه دوس داشتم دیماه زود برسه تا دختر نازم رو بغلم بگیرم ...

صدای ضربان قلبش رو هم زد تا بشنوم 138 تا میزد.

خیلی دوسش دارم و خدارو شکر میکنم که یه دختر سالم دیگه بهمون هدیه کرده...

در آخر سونوگرافی دکتر سی دی سونو گرافی رو هم بهم داد . یه عکس هم از صورتش داد البته فقط خودم از عکس دخترم صورتش رو متوجه میشم.

وقتی عصر بابایی رسید خونه ، سی دی رو سه تایی نگاه کردیم ...

این عکس صورت دخمل کوچولوم...

 

 

فرداش هم با دختر گلم ال آی جون و دوستم هیلدا رفتیم یه چنتا لباس براش خریدیم بقیه ی وسایلش رو هنوز فرصت نشده بگیریم وقتی گرفتیم عکساشو وبلاگ میزنم.

اینم عکس لباسهایی که گرفتیم...

 

 

 

 

 

 

امروز وقتی لباسهای نوزادی ال آی رو میدیدم شال و کلاهی رو که خاله مریم سال 88 برای ال آی بافته بود رو دیدم عکس اونم میزارم چون خیلی ازش خوشم میاد و خیلی خوشرنگه...

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 30 / 7 / 1395 | 22:16 | نویسنده : مامان ال آی |

دختر نازم ، رابطه ی تو و بابایی خیلی صمیمیه ، بابا عاشق تو و تو عاشق بابایی ، خیلی دوستش داری .  

وقتی بابات یکم دیر میکنه زود بهش زنگ میزنی و میخوای که زود برسه خونه . بابا که میرسه خونه زود میری در رو باز میکنی و میپری بغلش ، وقتی بابا دراز میکشه براش بالش میاری ، وقتی بابا توی پذیرایی خوابش میبره میری یه لحاف کوچیک میاری و روش میکشی .

وقتی برای یه چند روز من و تو میریم اردبیل ، اونجا دلت برای بابا خیلی تنگ میشه و هر شب باهاش صحبت میکنی . بابای مهربونت هم برات کم نمیزاره و تورو مثل یه پرنسس بزرگ میکنه ...

اینجا چنتا عکس تو و بابا رو میزارم.

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب...

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 17 / 7 / 1395 | 0:53 | نویسنده : مامان ال آی |

دختر گلم، امسال کلاس دوم میری بزرگ شدی خیلی دوستت دارم تو هم دختر منی هم همدم منی ، منی که خواهر ندارم با وجود تو احساس کمبود نمیکنم تو دختر باشعور و با محبتی هستی که عاشق من و بابا و مخصوصا خواهرت هستی.

ماشالا و هزار ماشالا که به درس و مدرسه علاقه ی زیادی داری ، به همین خاطر خیال من و بابا از بابت درس خوندنت خیلی راحته، البته اینم بگم که بی خیالت نیستم و هر روز به تکالیفت رسیدگی میکنم.

من و بابا همیشه بهت افتخار میکنیم و عاشقتیم.

عکسهای اولین روز مدرسه...

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 16 / 7 / 1395 | 1:11 | نویسنده : مامان ال آی |

ال آی جونم تو از اول آرزو داشتی که خواهر داشته باشی از اول حاملگی مامان ، همش شکم مامان رو بوس میکردی و میگفتی کاش نی نی مون دختر باشه . میگفتی مامان، هزار بار دعا کردم که خدا بهم آبجی بده...

من و بابا هم میگفتیم هر چی باشه سالم و صالح باشه.

بالاخره روز شنبه که دکتر واسه غربالگری مرحله ی دوم برام سونوگرافی و آزمایش خون نوشته بود رفتم سونوگرافی ، تورو هم خونه ی عمو احمد گذاشتم تا با مهتا بازی کنی.

توی سونوگرافی فهمیدیم که یه دخمل ناز و خوشگل مثل ال آی جونم تو راهه...

وقتی فهمیدی دختره از خوشحالی جیغ کشیدی و هی میگفتی بریم براش لباس بخریم بریم از اینترنت براش اسم خوب پیدا کنیم...

اینم اولین عکس از دومین دخترم...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 19 / 5 / 1395 | 19:01 | نویسنده : مامان ال آی |

دخترم از اینکه خدا تورو به ما داده همیشه خدارو شاکرم ، تو بهترین هدیه ی خدا به من و بابا هستی . خیلی خیلی دوستت داریم.

دیروز پنجشنبه ولادت حضرت معصومه و روز دختر بود، بابایی عصر موقع برگشتن از سر کار برات گل و شیرینی و کادو گرفته بود.

 

 

بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 15 / 5 / 1395 | 17:03 | نویسنده : مامان ال آی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد